شمس الدين محمد كوسج
31
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
جهان جوى برزو گرفته كمان * به ميدان درآمد چو باد دمان يكى بود و ده نامداران چين * همى بردريدند روى زمين چنان كرد برزو بسيچ نبرد * كه از رنج بر تنش ننشست گرد « 1 » ز نامآوران رفت از آن تاب « 2 » هوش * چو برزو برآورد نيزه به دوش ستوه آمدند آن دليران ز اوى * همى گفت هركس كه اين « 3 » نامجوى ز مردم نزادهست « 4 » از آهرمن « 5 » است * و يا كوه البرز در جوشن است [ نيايد همى سير « 6 » از كارزار * نياورد ديگر چنين « 7 » روزگار ] به بيچارگى « 8 » روى برتافتند * به تندى بر شاه بشتافتند چنين گفت هومان به افراسياب * تن از رنج خسته ، دو ديده پر آب كه شاها به ديّان « 9 » و تابنده ماه * به روز سپيد و شبان سياه كه هرگز نديدم ازين سان دلير * نه ببر دمان و نه آشفته شير تو گويى « 10 » كه از روى وز آهن است * درآورد ، نى شير اهريمن « 11 » است از آن نامداران كه من ديدهام * دلاور بدينگونه نشنيدهام بسى رزم و پيكار در دشت « 12 » جنگ * بكرديم با برزوى « 13 » تيزچنگ بدين « 14 » گونه بر دشت كين پايدار * نديديم شاها به هنگام كار نه كاموس جنگى نه خاقان چين * نه طوس و نه گستهم از « 15 » ايرانزمين نديده هنوز ايچ « 16 » آيين جنگ * همى خوار گيرد نبرد پلنگ
--> ( 1 ) . ك : بر تن شو بذشت كرد ( ؟ ) ( بذشت حرف اوّل بدون نقطه است ) ؛ م : كه ننشست اندر برش تيره گرد ؛ متن : ن ، پ . ( 2 ) . ن : زان رنج . ( 3 ) . ك : اى ؛ متن : ن ، م . ( 4 ) . ك : نژادست ( متن اصلاح قياسى است ) . ( 5 ) . ن ، م : نه مردم نژادست اهريمن . ( 6 ) . ن : نيابد همى سيرى ؛ متن : م ، پ . ( 7 ) . پ : چون او دگر ؛ متن : م ، ن . ( 8 ) . ن : ز نيروى او . ( 9 ) . ن : يزدان . ( 10 ) . ن : گفتى . ( 11 ) . ن : نه مردم نژادست كاهريمن . ( 12 ) . ن : بسى دشت و پيكار در روز . ( 13 ) . ن : رستم . ( 14 ) . ن : برين . ( 15 ) . ن : « از » . ( 16 ) . ك : آنچ ؛ متن : ن .